بخش 19 - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان
Toggle stanza 1یکی گفت با صوفییی در صفا
11
یکی گفت با صوفییی در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا
22
بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
33
کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمنترند
44
کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
55
نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
66
تو دشمنتری کآوری بر دهان
که دشمن چنین گفت اندر نهان
77
سخنچین کند تازه جنگِ قدیم
به خشم آورَد نیکمرد سلیم
88
از آن همنشین تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
99
سیهچال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن بهجای
1010
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخنچین بدبخت هیزمکش است

