بخش 23 - حکایت
Toggle stanza 1یکی را خری در گل افتاده بود
11
یکی را خری در گل افتاده بود
ز سوداش خون در دل افتاده بود
22
بیابان و باران و سرما و سیل
فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
33
همه شب در این غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرین و دشنام داد
44
نه دشمن برست از زبانش نه دوست
نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست
55
قضا را خداوند آن پهندشت
در آن حالِ منکر بر او بر گذشت
66
شنید این سخنهای دور از صواب
نه صبر شنیدن، نه روی جواب
77
ملک شرمگین در حشم بنگریست
که سودای این بر من از بهر چیست؟
88
یکی گفت شاها به تیغش بزن
که نگذاشت کس را نه دختر نه زن
99
نگه کرد سلطان عالی محل
خودش در بلا دید و خر در وحل
1010
ببخشود بر حال مسکین مرد
فرو خورد خشم سخنهای سرد
1111
زرش داد و اسب و قبا پوستین
چه نیکو بوَد مهر در وقت کین
1212
یکی گفتش ای پیر بیعقل و هوش
عجب رستی از قتل، گفتا خموش
1313
اگر من بنالیدم از درد خویش
وی انعام فرمود در خورد خویش
1414
بدی را بدی سهل باشد جزا
اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء

