بخش 12 - گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان
Toggle stanza 1مها زورمندی مکن با کهان
11
مها زورمندی مکن با کهان
که بر یک نمط مینماند جهان
22
سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ
که گر دست یابد برآیی به هیچ
33
عدو را به کوچک نباید شمرد
که کوه کلان دیدم از سنگ خرد
44
نبینی که چون با هم آیند مور
ز شیران جنگی برآرند شور
55
نه موری که مویی کز آن کمتر است
چو پر شد ز زنجیر محکمتر است
66
مبر گفتمت پای مردم ز جای
که عاجز شوی گر درآیی ز پای
77
دل دوستان جمع بهتر که گنج
خزینه تهی به که مردم به رنج
88
مینداز در پای کار کسی
که افتد که در پایش افتی بسی
99
تحمل کن ای ناتوان از قوی
که روزی تواناتر از وی شوی
1010
به همت برآر از ستیهنده شور
که بازوی همت به از دست زور
1111
لب خشک مظلوم را گو بخند
که دندان ظالم بخواهند کند
1212
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
1313
خورد کاروانی غم بار خویش
نسوزد دلش بر خر پشت ریش
1414
گرفتم کز افتادگان نیستی
چو افتاده بینی چرا نیستی؟
1515
بر اینت بگویم یکی سرگذشت
که سستی بود زین سخن درگذشت

