بخش 25 - حکایت
Toggle stanza 1یکی را پسر گم شد از راحله
11
یکی را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگردید در قافله
22
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت
به تاریکی آن روشنایی بیافت
33
چو آمد بر مردم کاروان
شنیدم که میگفت با ساروان
44
ندانی که چون راه بردم به دوست!
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
55
از آن اهل دل در پی هر کسند
که باشد که روزی به مردی رسند
66
برند از برای دلی بارها
خورند از برای گلی خارها

