بخش 11 - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان
Toggle stanza 1بزرگی هنرمند آفاق بود
11
بزرگی هنرمند آفاق بود
غلامش نکوهیده اخلاق بود
22
از این خفرگی موی کالیدهای
بدی، سرکه در روی مالیدهای
33
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر
گرو برده از زشت رویان شهر
44
مدامش به روی آب چشم سبل
دویدی ز بوی پیاز بغل
55
گره وقت پختن بر ابرو زدی
چو پختند با خواجه زانو زدی
66
دمادم به نان خوردنش هم نشست
و گر مردی آبش ندادی به دست
77
نه گفت اندر او کار کردی نه چوب
شب و روز از او خانه در کند و کوب
88
گهی خار و خس در ره انداختی
گهی ماکیان در چه انداختی
99
ز سیماش وحشت فراز آمدی
نرفتی به کاری که باز آمدی
1010
کسی گفت از این بندهٔ بد خصال
چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
1111
نیرزد وجودی بدین ناخوشی
که جورش پسندی و بارش کشی
1212
منت بندهٔ خوب و نیکو سیر
به دست آرم، این را به نخاس بر
1313
و گر یک پشیز آورد سر مپیچ
گران است اگر راست خواهی به هیچ
1414
شنید این سخن مرد نیکو نهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد
1515
بد است این پسر طبع و خویش ولیک
مرا زاو طبیعت شود خوی نیک
1616
چو زاو کرده باشم تحمل بسی
توانم جفا بردن از هر کسی
1717
تحمل چو زهرت نماید نخست
ولی شهد گردد چو در طبع رست

