بخش 14 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که نابالغی روزه داشت
11
شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
22
به کُتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
33
پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
44
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اندر او ز آتش معده سوز
55
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر غیب یا مادرم؟
66
چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
77
که داند چو در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی؟
88
پس این پیر از آن طفل نادان تر است
که از بهر مردم به طاعت در است
99
کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
1010
اگر جز به حق میرود جادهات
در آتش فشانند سجادهات

