بخش 10 - حکایت در معنی عزت نفس مردان
Toggle stanza 1سگی پای صحرانشینی گزید
11
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
22
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
33
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
44
پس از گریه مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
55
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
66
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
77
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی

