بخش 18 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
11
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
22
من و چند سیاح صحرانورد
برفتیم قاصد به دیدار مرد
33
سر و چشم هر یک ببوسید و دست
به تمکین و عزت نشاند و نشست
44
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت
ولی بی مروت چو بی بر درخت
55
به لطف و سخن گرم رو مرد بود
ولی دیگدانش عجب سرد بود
66
همه شب نبودش قرار و هجوع
ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
77
سحرگه میان بست و در باز کرد
همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
88
یکی بد که شیرین و خوش طبع بود
که با ما مسافر در آن ربع بود
99
مرا بوسه گفتا به تصحیف ده
که درویش را توشه از بوسه به
1010
به خدمت منه دست بر کفش من
مرا نان ده و کفش بر سر بزن
1111
به ایثار مردان سبق بردهاند
نه شب زنده داران دل مردهاند
1212
همین دیدم از پاسبان تتار
دل مرده و چشم شب زندهدار
1313
کرامت جوانمردی و نان دهی است
مقالات بیهوده طبل تهی است
1414
قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
1515
به معنی توان کرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهی است سست

