بخش 9 - حکایت عداوت در میان دو شخص
Toggle stanza 1میان دو تن دشمنی بود و جنگ
11
میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ
22
ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
33
یکی را اجل در سر آورد جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
44
بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
55
شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زر اندوده دید
66
خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود لب از خنده باز
77
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
88
پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
99
ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
1010
سر تاجور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهان بینش آکنده خاک
1111
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه کرم و تاراج مور
1212
چنان تنگش آکنده خاک استخوان
که از عاج پر توتیا سرمه دان
1313
ز دور فلک بدر رویش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
1414
کف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا کرده ایام بندش ز بند
1515
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه گل
1616
پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
1717
مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
1818
شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار
1919
عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
2020
تن ما شود نیز روزی چنان
که بر وی بسوزد دل دشمنان
2121
مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
2222
به جایی رسد کار سر دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
2323
زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم نالهای دردناک
2424
که زنهار اگر مردی آهستهتر
که چشم و بناگوش و روی است و سر

