شمارهٔ 32 - در رثای ابوالحسن مرادی
Toggle stanza 1مُرد مرادی، نه همانا که مُرد
11
مُرد مرادی، نه همانا که مُرد
مرگ چنان خواجه نه کاریست خُرد
22
جان گرامی به پدر باز داد
کالبَد تیره به مادر سپرد
33
آنِ مَلَک با مَلَکی رفت باز
زنده کنون شد که تو گویی بِمُرد
44
کاه نَبُد او که به بادی پرید
آب نَبُد او که به سرما فِسُرد
55
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فِشُرد
66
گنجِ زری بود در این خاکدان
کهاو دو جهان را به جُوِی میشمرد
77
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان و خِرَد سوی سماوات برد
88
جان دوم را که ندانند خلق
مِصقَلهای کرد و به جانان سپرد
99
صاف بُد آمیخته با دُرد، مَی
بر سرِ خُم رفت و جدا شد ز دُرد
1010
در سفر افتند بههم ای عزیز
مَروَزی و رازی و رومیّ و کُرد
1111
خانهٔ خود بازرَوَد هر یکی
اطلس کی باشد همتایِ بُرد؟
1212
خامُش کن چون نُقَط، ایرا مَلِک
نامِ تو از دفترِ گفتن سِتُرد
Zameen

