غزل شمارهٔ 656

Toggle stanza 1
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
1

در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد

می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد

2

محنت هجران و رنج راه و تشویش سفر

این همه گویی نصیب جان مهجورم فتاد

3

سیل خون دل که از اینگونه آید سوی چشم

دم به دم بر آب خواهد رفت مردم زین سواد

4

تا ز خط جام می فهم معانی کرده ام

هر چه خواندم پیش استاد طریقت شد ز یاد

5

ترک چشمش ریخت خون ما به شوخی، وز لبش

خونبها جستیم از وی، خونبها بر هم نهاد

6

در غمت گر رفت خسرو از جهان، عمر تو باد

لیک خواهد خواست روز محشر از دست تو داد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد

تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 145

دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید

کس نمی‌داند که کارش از کجا خواهد گشاد

HafezAshʿar-e Muntasabشمارهٔ 59

دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر

کس نمی‌داند که کارش از کجا خواهد گشاد

HafezAshʿar-e Muntasabشمارهٔ 84

طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد

ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1009

من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد

بیننا و بینه قبل التجلی الف واد

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1010

مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد

خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 734

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد

پرده شب می‌درید او از جنون تا بامداد

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 735

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد

ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 749

آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد

خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد

Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 655

غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد

باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد

Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 657

Sources

Persian text source: Ganjoor