Toggle stanza 1
شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم
1

شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم

شفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم

2

همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان من

همین است ار ز شاخ عمر بر خورداریی دارم

3

الا، ای ساقی فارغ دلان، می هم بدیشان ده

که من با روزگار خویشتن خونخواریی دارم

4

برو، ای بخت خواب آلود، از پهلوی بیداران

که تو شب کوریی داری و من شب کاریی دارم

5

جگر بریان و ناله مطرب و می گریه تلخم

بیا مهمان من، جانا که شب بیداریی دارم

6

به یاد رویت از یاد تو خالی نیستم یک دم

ز تشویش غمت گر چه فرامش کاریی دارم

7

چو خاک در شدم، در زیر پای خود، عزیزم کن

بدان عزت که پیش آستانت خواریی دارم

8

مرا گویی که دور از چون منی چون زنده می مانی؟

خیالت را بقا بادا که از وی یاریی دارم

9

به چشمت می کند خسرو حق آن، گر نمی دانی

دروغی هم نمی گویی که مردم ساریی دارم

Sources

Persian text source: Ganjoor