غزل شمارهٔ 814

Toggle stanza 1
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد
1

گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد

کانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد

2

سودای تست در جان، نقشت درون سینه

حرفی برون نیفتد تا سر قلم نباشد

3

من خود فتوح دانم مردن به تیغت، اما

بر تیغ تو چه گویی، یعنی ستم نباشد؟

4

خونم حلال بادش تا کس دیت نجوید

کاندر قصاص خوبان قاضی حکم نباشد

5

ای دوست، تا نخندی بر پای لغز عاشق

دانی که مست مسکین ثابت قدم نباشد

6

نزدیک اهل بینش کور است و کور بی شک

عاشق که پیش چشمش رنگین صنم نباشد

7

گفتی که عشق نفتد تا خوب نبود، آری

نارد شراب مستی تا جام جم نباشد

8

ای باد صبحگاهی، کافاق می نوردی

گر دیده ای، نشان ده، جایی که غم نباشد

9

خسرو، تو خودنشینی با عاشقان، و لیکن

در صیدگاه شیران سگ محترم نباشد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor