شمارهٔ 6 - از اینجاست که از مدح کردن اظهار بیزاری و از اهل زمانه گله میکند
Toggle stanza 1گرمی دل نیست چو حاصل مرا
گرمی دل نیست چو حاصل مرا
سرد شد از آب سخن دل مرا
تاکی از ین شیوه به ننگی شوم
بیغرض آماج خدنگی شوم
تام گدائی کنم اسکندری
خلعت عیسی فگنم بر خری
محتشمانند درین روزگار
مس به زر اندودهٔ ناقص عیار
کوردل از دولت و کوتهنظر
دولتشان از دلشان کورتر
گوش گران و همه ناموس جوی
سفلهوش و دونصفت و تنگخوی
بی کرمی نام فروشی کنند
بی گهری مرتبه کوشی کنند
خورده به درویش نیاز ند پیش
بیش رسانند بدانجا که بیش
گر برسانند، مثل، بر گدای
یک درمی ده طلبند از خدای
این سخن چند که بیخواست است
شاعری ای نیست همه راست ست
لیک به خواهش چو مرا نیست راه
جز به خدا یا به در باد شاه
هر چه گفتم ز کسی باک نیست
زهر نخوردم غم تریاک نیست
نیت آن دارم ازین پس به راز
کز در شه نیز شوم بینیاز
پشت بجویم نه پناهی ز کس
چون خداوند کنم روی و بس
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

