Toggle stanza 1
بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی
1

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی

در پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی

2

دلهاست در زلفت اگر شانه کنی آهسته تر

زیرا نباید ناگهانی خونی چکد از هر خمی

3

چند از خیالت هر شبی صبح دروغینم دمد

ای آفتاب راستی، از صادقی آخر دمی!

4

در هم شده نام ترا می گریم و جانم به لب

یک خنده تو بس بود شربت برای درهمی

5

با خویش گویم راز تو، بس سوزم و دم در کشم

رشک آیدم کاندر غمت انباز گردد محرمی

6

غمهات آرد پی به دل، گر بگسلد آن سلک غم

پیوندم از خون جگر بنهم غمی را بر غمی

7

خسرو گرفتار تو و چون هست چشمت ناتوان

گرد سرت آزاد کن بیچاره مرغی پر کمی

Sources

Persian text source: Ganjoor