Toggle stanza 1
از همچو تویی برید نتوان
1

از همچو تویی برید نتوان

بر تو دگری گزید نتوان

2

تا چند کشم جفایت آخر

محنت همه عمر دید نتوان

3

زین پس من و جور عشق و تسلیم

کز آمده سر کشید نتوان

4

غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟

خود پرده خود درید نتوان

5

یاران عزیز، پند گویند

گویند، ولی شنید نتوان

6

من کز پی خواریم چه تدبیر؟

عزت به درم خرید نتوان

7

بی یاری بخت کام دل نیست

بی پر به هوا پرید نتوان

8

ایوان مراد بس بلند است

آنجا به هوس رسید نتوان

9

این شربت عاشقیست خسرو

بی خون جگر چشید نتوان

Sources

Persian text source: Ganjoor