غزل شمارهٔ 722

Toggle stanza 1
عاشقی را که غم دوست به از جان نبود
1

عاشقی را که غم دوست به از جان نبود

عاشق جان بود او، عاشق جانان نبود

2

مردن از دوستی، ای دوست، زهندو آموز

زنده در آتش سوزان شدن آسان نبود

3

بی بلا نیست مرادی که نه حج پیش در است

که به ره زحمت دریا و بیابان نبود

4

زهر کش از کف ساقی تو، اگر می خواری

کیست کش تشنگی چشمه حیوان نبود

5

ای که عاشق نه ای، ار دم دهدت غمزه زنی

دل نبندی که نکو روی مسلمان نبود

6

جان فدای نظری شد مشمر سهل، ای دوست

کارزویی که به جانی خری، ارزان نبود

7

دی به گشت آمدی و شور به بازار افتاد

پادشاهی که به شهر آید، پنهان نبود

8

رفتی و ماند خیال تو، ولی خرسندم

ماندنش گر ز پی همرهی جان نبود

9

چند پرسی که چرا خلق به رویم حیرانست؟

این حکایت ز کسی پرس که حیران نبود

10

خسروا، بلبلی آخر، به قفس هم خوش باش

دور گردونست، همه باغ و گلستان نبود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor