Toggle stanza 1
بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو
1

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو

از آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو

2

تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویت

میان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو

3

خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود را

که بر اندام من یک یک شمردن می توان پهلو

4

چنین شبهای بی پایان و من بر بستر اندوه

از آن پهلو برین پهلو، وزین پهلو بر آن پهلو

5

اگر بالا کنی یک گوشه ابرو، فرو ماند

مه نو کز بلندی می زند با آستان پهلو

6

وفاداری بیاموز از خیال خویشتن باری

که از من وانگیرد روز تا شب یک زمان پهلو

7

کنارم گیر تا بر هم نشیند پشت و پهلویم

که دل بیرون شده ست و مانده جایی در میان پهلو

8

تو خوش می خسپ کز خواب جوانی بس که سرمستی

به هر پهلو که می خسپی نمی گردی از آن پهلو

9

من و شبها و خاک در که داد آن بخت خسرو را

که بهر خواب پهلویت نهد، ای داستان، پهلو

Sources

Persian text source: Ganjoor