Toggle stanza 1
تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت
1

تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشت

سر به خاک ره آن سرو روان خواهد داشت

2

ای پسر، عهد جوانیست، زکوتی می ده

روزگارت نه همه عمر جوان خواهد داشت

3

چشم و ابرو منما، زانکه بلا خواهد خاست

فتنه گر دست بدان تیر و کمان خواهد داشت

4

بوسه ده، لیک به پروانه آن غمزه مده

که ز شوخی همه عمرم به زیان خواهد داشت

5

می کشی خلق که از حسن خودم این سوداست

مکن این سود که روزیت زیان خواهد داشت

6

توبه کردی ز جفا، نیست مرا باور، ازانک

ناز خوبی و جوانیت بر آن خواهد داشت

7

گفتی، ار من بروم هیچ مرا یاد کنی

این حکایت به کسی گوی که جان خواهد داشت

8

عشق را گفتم، دل راز نهان می دارد

گفت، من دانم و او، چند نهان خواهد داشت

9

خسروا، از تو چرا صبر گریزانست چنین؟

چند ازین واقعه خود را به کران خواهد داشت

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 232 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood