غزل شمارهٔ 848
Toggle stanza 1باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد
11
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد
زان رو غباری از پی این چشم تر نداد
22
آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبا
زان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد
33
خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرف
هر چند دورماندهٔ ما را خبر نداد
44
من چون زیم که هیچگه آن نوبهار حسن
بویی ز بهر من به نسیم سحر نداد
55
مردم ز بهر دیدن سیرش، دریغ داشت
دستوریم همم ز پی یک نظر نداد
66
گفتم چگونه میکشی و زنده میکنی؟
از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
77
دل برد، گر نداد، نه جای شکایت است
کالای خویش را چه توان کرد، اگر نداد
88
بگذار تا به قحط وفا جان دهم، ازآنک
تخم وفا که کاشته بودیم بر نداد
99
دور از درت به کنج فراق تو بنده سر
بنهاد و آستان تو را درد سر نداد
1010
نادیدنت بس است سزادیده را که او
در راه عشق توشهٔ ما جز جگر نداد
1111
آمد به روی آب همه راز ما ز چشم
ما را کجاست گریه، خسرو که در نداد
Sources
Persian text source: Ganjoor

