Toggle stanza 1
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد
1

باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد

زان رو غباری از پی این چشم تر نداد

2

آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبا

زان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد

3

خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرف

هر چند دورماندهٔ ما را خبر نداد

4

من چون زیم که هیچ‌گه آن نوبهار حسن

بویی ز بهر من به نسیم سحر نداد

5

مردم ز بهر دیدن سیرش، دریغ داشت

دستوریم همم ز پی یک نظر نداد

6

گفتم چگونه می‌کشی و زنده می‌کنی؟

از یک جواب کشت و جواب دگر نداد

7

دل برد، گر نداد، نه جای شکایت است

کالای خویش را چه توان کرد، اگر نداد

8

بگذار تا به قحط وفا جان دهم، ازآنک

تخم وفا که کاشته بودیم بر نداد

9

دور از درت به کنج فراق تو بنده سر

بنهاد و آستان تو را درد سر نداد

10

نادیدنت بس است سزادیده را که او

در راه عشق توشهٔ ما جز جگر نداد

11

آمد به روی آب همه راز ما ز چشم

ما را کجاست گریه، خسرو که در نداد

Sources

Persian text source: Ganjoor