Toggle stanza 1
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد
1

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد

دل را در افگند به چه و ریسمان برد

2

می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند

کو باغبان که تا سر سرو روان برد

3

تیغ ار چه می برد همه پیوندهای جان

فرقت بتر که همدمی دوستان برد

4

کسی دردناکتر بود از ضربت فراق؟

جلاد گر به گاه قصاص استخوان برد

5

بر عقل خویش تکیه مکن پیش عشق، از آنک

دزدی ست کو نخست سر پاسبان برد

6

ای هجر سخت پنجه، ببر بند بند من

عیب است آنکه ترک ز مستی کمان برد

7

جانا، به نام گفتن تو جان به لب رسید

کس نیست وه که تا چو منی را زبان برد

8

یکبار سر بر و برهان مستمند را

تا چند تیغ جور تو نامهربان برد

9

تو جان خسروی و به جان و سرت که گر

نبود امید وصل، ز جان و جهان برد

Sources

Persian text source: Ganjoor