غزل شمارهٔ 1608

Toggle stanza 1
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون
1

چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون

با دل از سلسله خم به خم آید بیرون

2

آخر، ای آه درون مانده، دمی بیرون رو

مگر از دل قدری دود غم آید بیرون

3

مژه تست چو پیکان کج اندر جگرم

بکشم، لیکن با جان بهم آید بیرون

4

جان رود، لیک دم مهر و وفایت گردد

آخر این روز که از سینه ام آید بیرون

5

من و رسوایی جاوید که عشق تو بلاست

هر که افتاد درین فتنه، کم آید بیرون

6

گر معمای خطت را به خرد برخوانند

قصه بیدلی از هر رقم آید بیرون

7

چنگ را ماند خسرو که زند چون ره عشق

ناله از هر رگ او زیر و بم آید بیرون

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor