Toggle stanza 1
شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد
1

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد

کجا یا رب مرا این چشم خونین بر رخت افتاد

2

مرا گر بود روزی طاقت و صبری، بشد از دل

اگر می داشتم دانایی و عقلی برفت از یاد

3

مجو غیر خرابی زین دل ویران من دیگر

که آن معموره کش وقتی تو می دیدی نماند آباد

4

کسی تلخی من داند که بیند خنده شیرین

کسی خون خوردنم داند که بیند گریه فرهاد

5

غمت خواهد دهد بر باد جانم را به رسوایی

بخواهم داد جان بر باد ازین غم، هر چه باداباد

6

مرا تا کی غم هجر تو پامال جفا دارد

برس فریاد مظلومی که از دست غمت فریاد

7

شب است و بزم عشرت ساز شد بی وهم با محرم

به مجلس باده گردان گشت و ساقی در شراب افتاد

8

چو شب سلطان بیدار است، خسرو داد خود بستان

که فردا روز خواهد شد، کسی دادت نخواهد داد

Sources

Persian text source: Ganjoor