Toggle stanza 1
ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خود
1

ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خود

بر شیر مردان تیز کن چشم شکار انداز خود

2

صد جانست نرخ ناز تو از بهر جان سوخته

بر چون منی ضایع مکن بشناس قدر ناز خود

3

جان باختم در کوی تو رنجه شدی، چه کم شود؟

گر طاقت آری بازییی از عاشق جانباز خود

4

هر گاه گاهی از دلم خواهم برآرم ناله ای

گه خود به حیرت گم شوم، گه گم کنم آواز خود

5

بسته نمی گردد شبی چشمم به جز خون جگر

بسته چنین بینم مگر شبها دو چشم باز خود

6

دردست اندر جان من، کس چون منی باور کند؟

چون کس ندارد درد من، پیش که گویم راز خود؟

7

خود کشت خسرو خویش را کافتد ترا بر وی نظر

بیهوده تهمت می نهی بر غمزه غماز خود

Sources

Persian text source: Ganjoor