غزل شمارهٔ 1509

Toggle stanza 1
بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن
1

بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن

که بی یاران خود، حیف است گشت بوستان کردن؟

2

گسسته سلک صحبت دوستانم باز و من زنده

بدین خواری نه از راهست یاد دوستان کردن

3

مرا گویی «فراموشش کن و آزاد شو از غم »

مسلمانان، چنین رویی فرامش چون توان کردن؟

4

بگویند آن مسافر را که صد پاره شده جانش

کم از یک نامه ای کز وی توان پیوند جان کردن؟

5

به فتراک تو دل بندم، مرا چون نیست آن پنجه

که بتواند ترا دست شفاعت در عنان کردن

6

کجااند آن همه مرغان که رفتند از چمن، یارب؟

ندانستند، پندارید، یاد آشیان کردن

7

بیا تا شکر غم گوییم، خسرو بعد از این، چو ما

ندانستیم در ایام شادی شکر آن کردن

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor