غزل شمارهٔ 1085

Toggle stanza 1
ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار
1

ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار

آفتابی، روی ما در قبله دیدار دار

2

چون غم و اندوه خالت را فراوان پیشوا

در بلا و فتنه چشمت را هزاران کار دار

3

رشکم آید ز آنچه غمهایت، دگر یاران خورند

آن همه یک جا کن و پیش من غمخوار دار

4

ناوکی زن بر دلم کز زحمت خود وا رهم

خویش را بهر دلم یک دم درین پیکار دار

5

درد دل چون از تو یادم می دهد، مرهم مکن

بر دگر دلها در آویز و دلم افگار دار

6

من نه آن یارم که دارم پیش تو خود را عزیز

راضیم، خواهی عزیزم دار و خواهی خوار دار

7

از چو تو هندوی کافر کیش گل چهره ست دنگ

گل به هندستان بود چون برهمن زنار دار

8

رنگ می آرد کف پایت ز خون چشم من

یک دمی پا را بر این دو دیده خونبار دار

9

چند گویی نیست بیهوشی مشتاقان زمن

می توانی، خسرو بیچاره را هشیار دار

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor