Toggle stanza 1
ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی
1

ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی

قصد هلاک سوخته خویش می‌کنی

2

از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست

بی‌موجبی چرا دل من ریش می‌کنی؟

3

آخر کجا روا بود، ای ناخدای ترس

این سلطنت که با من درویش می‌کنی

4

ای آنکه پند می‌دهیم از برای عشق

چندین مدم که آتش من بیش می‌کنی

5

جانا، ز طعنه کشته شدم، کاین دل مرا

آماج تیر دشمن بدکیش می‌کنی

6

چشمت به خواب می‌رود، آن مست را بگوی

آخر چه کرده‌ایم که در پیش می‌کنی

7

جوری که می‌کنی تو، مرا آن نمی‌کشد

این می‌کشد که پیش بداندیش می‌کنی

8

گر بوسه خواهم از مژه، گویی جواب تلخ

بوسه مده، چرا سخن از نیش می‌کنی؟

9

خسرو به آرزو چو خیالت به جان خرید

در کار او هنوز چه فرویش می‌کنی؟

Sources

Persian text source: Ganjoor