غزل شمارهٔ 422

Toggle stanza 1
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
1

سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید

چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید

2

نگارا، دیده در ره مانده ام وین آرزو در دل

که یارب، نازنین یاری چو تو بر من چسبان آید

3

حذر کن از دم سرد گرفتاران، مباد آن دم

کزینسان، تندبادی بر چنان سرو روان آید

4

غمت هر شب رسد در کشتنم، وانگه امان یابم

که از بهر شفاعت را خیانت در میان آید

5

بدینسان چون زید عاشق که از بهر خراش آن

زبان خنجر شود در دل چو نامت بر زبان آید

6

مکش چندین مسلمان را که جانی مانده در قالب

نه آن مرغی ست جان کو باز سوی آشیان آید

7

به رسم بندگی بپذیر، خسرو را، چه کم گردد؟

به سلک بندگانت گر غلامی رایگان آید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor