Toggle stanza 1
مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند
1

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند

گلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند

2

ز شب بیداری من تا سحر چشمش کجا داند؟

که او شب تا سحر کاری به جز خفتن نمی داند

3

اگر گویم که حال من کسی آنجا نمی گوید

صبا دانم که می داند، ولی گفتن نمی داند

4

به پاش افتاد زلف و یافت دستی بر لبش، لیکن

زمین رفته ست پیوسته، شکر گفتن نمی داند

5

همه آشفتگی خواهد سر زلف پریشانش

ز خسرو، گو، بیاموزد، گر آشفتن نمی داند

Sources

Persian text source: Ganjoor