Toggle stanza 1
از غمزه ناوک‌زن شدی، آماجگاهت دل کنم
1

از غمزه ناوک‌زن شدی، آماجگاهت دل کنم

هرروز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم

2

دل رفت و جان هم می‌رود، گویی که بی‌ما خوش بِزی

گیرم که هرکس دل دهد، جان از کجا حاصل کنم؟

3

جو جو بِبُرَّم خوش را از تیغ بر خاک درت

تا خوشه مِهرم دهد، تخم وفا در گِل کنم

4

حاصل مرا صبح طرب، دل عاشق شب‌های غم

بد روز مادرزاد را از حیله چون مقبل کنم

5

دی گفت صید جان کنم، گفتم «چه داری از عمل؟»

گفتا که «تُرکِ کافرم، هرسو شکار دل کنم»

6

گفتم که «خلق از دیدنت جان می‌دهد، باری بکش»

گفتا «نمی‌باید مرا چندان کسان بسمل کنم»

7

گویند، خسرو، میل کن بر دیگران زان بی‌وفا

جان و دلم بردی، که را بر دیگران مایل کنم؟

Sources

Persian text source: Ganjoor