غزل شمارهٔ 1539

Toggle stanza 1
هر مجلسی و ساقیی، من در خمار خویشتن
1

هر مجلسی و ساقیی، من در خمار خویشتن

هر بیدلی آمد به خود، من بر قرار خویشتن

2

زین سوی جور دشمنان، زانسوی طعن دوستان

خلقی به طعن و گفتگو، عاشق به کار خویشتن

3

ای پندگو، هر دم دگر چه آتشم در می زنی

من خود به جان درمانده ام با روزگار خویشتن

4

جانا، چو خواهی کشتنم در آرزوی یک سخن

باری به دشنامی مرا کن شرمسار خویشتن

5

می دانی آخر مردنم عمدا، چه می گویی سخن؟

درمانده ای را کشته گیر از انتظار خویشتن

6

تو در درون جان و من هر دم در اندوه دگر

یارب که چون پاره کنم جان فگار خویشتن

7

گر در خمار آن می ای کز کشتن عاشق چکد

این خون خود کردم بحل، بشکن خمار خویشتن

8

برداشتم ره در عدم، بگذاشتم دل در برت

گه گه مگر یادآوری از یادگار خویشتن

9

خود غمزه بر خسرو زنی، بر دیگران تهمت نهی

مانا به فتراک کسان بندی شکار خویشتن

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor