غزل شمارهٔ 765
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
11
باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
فتنه را عهده کار من شیدایی داد
22
غم تو در دل شبها به دل خویش خورم
کاین خورش بیشتری ذوق به تنهایی داد
33
چه حد وصل مرا، بین که چو من چند مگس
جان شیرین به دکان چو تو حلوایی داد
44
ای که گوییم شکیبا شو و در گوشه نشین
دل بباید که توان داد شکیبایی داد
55
سنگ هر طفل به رویم گل شادیست که عشق
هدفم بر زد و بس جلوه رسوایی داد
66
بوی خون زد ز صبا کامد ازان وقتش خوش
که نشان دل آواره هر جایی داد
77
شد به دیوانگی زلف بتان، هر چه خدای
خسرو دلشده را بهره ز دانایی داد
Sources
Persian text source: Ganjoor

