Toggle stanza 1
باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
1

باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد

فتنه را عهده کار من شیدایی داد

2

غم تو در دل شبها به دل خویش خورم

کاین خورش بیشتری ذوق به تنهایی داد

3

چه حد وصل مرا، بین که چو من چند مگس

جان شیرین به دکان چو تو حلوایی داد

4

ای که گوییم شکیبا شو و در گوشه نشین

دل بباید که توان داد شکیبایی داد

5

سنگ هر طفل به رویم گل شادیست که عشق

هدفم بر زد و بس جلوه رسوایی داد

6

بوی خون زد ز صبا کامد ازان وقتش خوش

که نشان دل آواره هر جایی داد

7

شد به دیوانگی زلف بتان، هر چه خدای

خسرو دلشده را بهره ز دانایی داد

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 765 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood