غزل شمارهٔ 931

Toggle stanza 1
چو نقش چشم توام در دل حزین گردد
1

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد

2

ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد

که با تو مردمک دیده همنشین گردد

3

شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش

بدین هوس که ته پای بر زمین گردد

4

کجا سلامت دلها به کوی تو جایی

هزار بار بلا گرد عقل و دین گردد

5

چه پرسیم غم شبها که چون رود تا روز

تمام شب بدنش چون تو نازنین گردد

6

قبول تو نشود قطره های خون از چشم

اگر چه حقه من لعل راستین گردد

7

خیال بوسه همی گرددم به سینه، ولی

کجاست بخت که اندر دلت همین گردد

8

شبی که خواهم دل را سبک کنم با خویش

غم آیدم به دل و کوه آهنین گردد

9

در اهل شهوت، خسرو، مجوی عشق که عقل

چو هست ذوق مگس گرد انگبین گردد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor