غزل شمارهٔ 67

Toggle stanza 1
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
1

بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را

بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را

2

یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو

رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را

3

خواهم که خون خود چومی در گردن جامت کنم

دانی چه دولت می دهی هر ساعت از لب جام را

4

تا چند هر دم از صبا در جنبش آید زلف تو

آخر دمی آرام ده دلهای بی آرام را

5

گر آب چشمی نیستت باری کم از نظاره ای

این دم که آتش در زدم بازار ننگ و نام را

6

نگرفت در تو سوز من اکنون که خواهم چاره ای

دوزخ مگر پخته کند این شعله های خام را

7

من عاشقم، ای پندگو، نبود گوارایم که تو

از عافیت شربت دهی جان بلا آشام را

8

زینسان که دل در عاشقی بگسست تقوی را رسن

نتوان لگام از شرع کرد این توسن بد رام را

9

گر کشته شد خسرو ز غم، تهمت چه بر خوبان نهم

چون چرخ خنجر می دهد در کشتنم بهرام را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor