غزل شمارهٔ 695

Toggle stanza 1
گذرد مهی و یک شب به منت گذر نباشد
1

گذرد مهی و یک شب به منت گذر نباشد

برود شبی و ما را خبر از سحر نباشد

2

ز سر کرشمه هر دم گذری به سوی دیگر

به دو رخ تو همچو ماهی، به منت گذر نباشد

3

رسدت بر اوج خوبی، اگر آفتاب گردی

که در آفتاب گردش چو تویی دگر نباشد

4

نتوان ز بعد دیدن نظر از تو برگرفتن

نتواند آنکه چشمش بود و نظر نباشد

5

سخن تو آن حلاوت که شکر توانش گفتن

ز غم تو دارد، ارنی سخن از شکر نباشد

6

خبرم مپرس از من، چو مقابل من آیی

که چو در رخ تو بینم ز خودم خبر نباشد

7

به ملامتم همه کس در صبر می نماید

نه بد است صبر، لیکن چکنم، اگر نباشد

8

دل مستمند خسرو سخن تو پیش هر کس

چو قلم فرو نخواند، اگرش دو سر نباشد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor