غزل شمارهٔ 841
Poet: Jami
Toggle stanza 1همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه
گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
لب لعلت که زد از خط به دلم مهر وفا
چون نگینی ست پی مهر زدن کرده سیاه
بیدلان را به نگاهی چو نگه داری دل
از دو چشم تو تمام است مرا نیم نگاه
خال مشکین که بر آن چاه زنخدان بینی
حبشی بچه ای افتاده ز شوخی ست به چاه
شوق قد تو به طوبی ننشیند فردا
نشکند آرزوی سرو روان شاخ گیاه
دل دو نیمه شده از تیغ تو چون نام خودست
هر دو را پشت ز بار غم عشق تو دو تاه
عذرخواهی مکن از جامی اگر شد سگ تو
این کرم کن که ازین خاک درش عذر مخواه
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه
آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 171 - در مدح خواجه مردانشاه
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت، دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد، تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست، شرابدار گفت: هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید.
نوشیروان گفت: بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده.
JamiBaharistanروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 8
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 418
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه
به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 840
Sources
Persian text source: Ganjoor

