شمارهٔ 2 - در مرثیه حضرت مخدوم مکرم
Toggle stanza 1صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند
صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند
آب حیات از قدح مرگ خورده اند
اول کشیده رخت به سر منزل فنا
آنگه به دار ملک بقا راه برده اند
یابند بوی فیض بهار از نسیمشان
آنان که در خزان طبیعت فسرده اند
جان ها فدایشان که به راه طلب هنوز
نسپرده یک دو گام دل و جان سپرده اند
بر حرفشان چه سان نهد انگشت هر فضول
چون حرف خود ز تخته هستی سترده اند
موج بلا که کوه بود پیش او چو کاه
چون کوه پیش صدمت آن پا فشرده اند
با خاکیان عطیه محضند از خدای
اهل دل این عطیه غنیمت شمرده اند
Toggle stanza 2روح تو مرغ سدره نشین است و تن قفس
روح تو مرغ سدره نشین است و تن قفس
مرغ از قفس همیشه پریدن کند هوس
آن نوع زی که چون قفست بشکند اجل
تا روضه جنان نکنی روی باز پس
آراسته برای تو بستان سرای خلد
وینجا تو شادمان به تماشای خار و خس
سرد است هر نفس که نه از بهر دوست خاست
جز صبح کیست شاهد صادق بر این نفس
منشین ز پای جهد درین مهد پرفریب
نایافته بر آنچه مراد است دسترس
غافل مشو ز راه درین تنگ مرحله
کافلاک محمل آمد و انجام بر آن جرس
کس را درین خرابه امید خلود نیست
اینک وفات مرشد کامل گواه بس
Toggle stanza 3دردا که پاکباز جهان از جهان برفت
دردا که پاکباز جهان از جهان برفت
پاک آن چنان که آمده بود آن چنان برفت
جانش که شاهباز معارف شکار بود
آواز طبل شاه شنود و روان برفت
غم شد محیط مرکز عالم ز هر کران
کان مرکز محیط کرم از میان برفت
دلها به بر غمین که امین زمین نماند
جانها ز تن رمان که امان زمان برفت
از وی نشان چگونه دهد کس که ساخت محو
در بی نشان نشان خود و بی نشان برفت
چون مردمان دیده شدم غرق سیل اشک
از بس که آبم از مژه خونفشان برفت
گفتم برم به شرح غمش زندگی به سر
غم زور کرد و قوت نطق از زبان برفت
Toggle stanza 4زین ماتم ار سپهر به قانون گریستی
زین ماتم ار سپهر به قانون گریستی
از چشم اختران همه شب خون گریستی
چون ابر کاشکی همه تن چشم بودمی
تا من درین غم از همه افزون گریستی
گر دود آتش جگرم بر فلک شدی
چشم سحاب اشک جگرگون گریستی
آهم ز ضعف اگر نشدی پست قدسیان
بر حالم از صوامع گردون گریستی
کو آن که چشم خود به همه عمر تر ندید
تا درد من بدیدی و اکنون گریستی
چشم مرا ز گریه بسیار نم نماند
گر خون دل مدد نشدی چون گریستی
باران حسرت آمدی و سیل غم نه اشک
بر جای دیده گر دل محزون گریستی
Toggle stanza 5کو آن سخن ز شیوه توحید راندنش
کو آن سخن ز شیوه توحید راندنش
بر طالبان جواهر عرفان فشاندنش
کو آن پی نزول به خلوت سرای قدس
رخش از مضیق عرصه امکان جهاندنش
کو آن رموز شوق چو یعقوب گفتنش
کو آن زبور عشق چو داوود خواندنش
کو بردنش به فسحت معنی مرید را
وز تنگنای عالم صورت رهاندنش
گاهی طریق صدق ارادت نمودنش
گاهی رحیق صدق محبت چشاندنش
از مرکب مجاهده آوردنش فرود
بر بادپای جذب حقیقت نشاندنش
سویی که نیست سوی بدان سو کشیدنش
جایی که نیست جای بدان جا رساندنش
Toggle stanza 6هر بامداد بر در خلوت سرای او
هر بامداد بر در خلوت سرای او
اصحاب صف زده به هوای لقای او
هر یک به جای خود متمکن نشسته اند
یارب چه حال شد که تهی ماند جای او
او نیست زان قبیل که دست جفای چرخ
چاک افکند به جیب قبای بقای او
شد در بقای ذات مقدس فنای محض
بادا بقای جمله فدای فنای او
شکر خدا که بر دل اصحاب اگر چه هست
صد کوه غم ز واقعه جانفزای او
بگذاشت یادگار دو فرزند ارجمند
هر یک گرفته شیوه صدق و صفای او
بادش عروج روی به حدی که بگذرد
از حد لامکان درج ارتقای او
Sources
Persian text source: Ganjoor

