شمارهٔ 4 - واقع شده در مرثیه فرزند است
Toggle stanza 1این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او
این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او
نیست یک دل که نه زان خار فگار است در او
برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی
برگ بی برگی و میوه غم و بار است در او
نافه مشک که با این همه عطرافشانی ست
خون افسرده آهوی تتار است در او
بر رگ عود که در دامن مطرب خفته ست
منه انگشت که صد ناله زار است در او
دفتر غنچه کش اوراق چنین رنگین است
نقش کم عمری گل کرده نگار است در او
بهر عبرت بگشا ناف زمین چون نافه
خط مشکین بتان بین که غبار است در او
چون جهان در خم چوگان قضا گوی صفت
بی قرار است چه امکان قرار است در او
Toggle stanza 2بنگر گردش این چرخ جفاآیین را
بنگر گردش این چرخ جفاآیین را
که چه سان زیر و زبر کرد من مسکین را
ریخت صد گوهرم از چشم چو از سلک وجود
برد در صفت لطف صفی الدین را
از حریم چمنم شاخ گل تازه شکست
تا بیاراید ازان روضه حورالعین را
سیم در خاک شود سوده ندانم ز چه روی
ساخت در خاک نهان آن بدن سیمین را
بی رخش دیدن عالم چو نخواهد دل من
بستم از خون جگر دیده عالم بین را
مایه شادیم او بود ندانم به چه چیز
شاد سازم دگر این خاطر اندوهگین را
حرقت فرقت او می زند از سینه علم
می کشم دمبدم آهی طلب تسکین را
Toggle stanza 3رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوز
رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوز
گوش یک نکته ز لبهای تو نشنیده هنوز
چید دست اجل ای غنچه نورسته تر
یک گل از شاخ امل دست تو ناچیده هنوز
بر تن عاجز تو بهر چه بود این همه رنج
زیر پا مورچه ای از تو نرنجیده هنوز
هر سر موی به فرقت ز بلا شد تیغی
فرقت از موی ولادت نتراشیده هنوز
این همه زهر چرا ریخت فلک در کامت
شربت شهدی ازین کاسه ننوشیده هنوز
تا تو را لقمه کند خاک گشاده ست دهان
دهن تنگ تو یک لقمه نخاییده هنوز
بر سر دست خرامان سوی خاکت بردند
نازنین پای تو گامی نخرامیده هنوز
Toggle stanza 4ریختی خون دل از دیده گریان پدر
ریختی خون دل از دیده گریان پدر
رحم بر جان پدر نامدت ای جان پدر
صد ره از دست قضا سینه به ناخن کندی
گر نیفتادی ازان رخنه در ایمان پدر
نوبهار آمد و گلها همه رستند ز خاک
تو هم از خاک برآ ای گل خندان پدر
جان خود بدهد و جان تو عوض بستاند
گر بود قابض ارواح به فرمان پدر
شد مرا دیده چو یعقوب خدا را بفرست
بوی پیراهنت ای یوسف کنعان پدر
همچو گل گر نزند چاک گریبان حیات
دست خار سر خاک تو و دامان پدر
خواب دیدت که دل جمع پریشان کردی
راست شد عاقبت این خواب پریشان پدر
Toggle stanza 5زیر گل تنگدل ای غنچه رعنا چونی
زیر گل تنگدل ای غنچه رعنا چونی
بی تو ما غرقه به خونیم تو بی ما چونی
سلک جمعیت ما بی تو گسسته ست ز هم
ما که جمعیم چنینیم تو تنها چونی
بر سر خاک توام ای که ازین پیش مرا
بوده ای تاج سر امروز ته پا چونی
بی تو بر روی زمین تنگ شده بر من جای
تو که در زیر زمین ساخته ای جا چونی
می شود دیده بینا ز غباری تیره
زیر خاک آمده ای دیده بینا چونی
خورد غمهای توام وه که خیال تو گهی
می نپرسد که درین خوردن غم ها چونی
رو به صحرای عدم تافتی از شهر وجود
من ازین شهر ملولم تو به صحرا چونی
Toggle stanza 6حیف بودی چو تو دری به کف بدگهران
حیف بودی چو تو دری به کف بدگهران
یا چو تو آیینه ای در نظر کج نظران
حیف بودی چو تو شمعی ز سراپرده قدس
رخ برافروخته در انجمن بی بصران
حیف بودی چو تو ماهی همگی در خور مهر
تیغ کین خورده درین معرکه کین وران
آمدی پاک و شدی پاک پس پرده غیب
دست نایافته بر تهمت تو پرده دران
ای خوش آن دلبر گل چهره خوش لهجه که رخت
زود بربست ز هنگامه کوران و کران
نیست در کار فلک محکمیی کاش قضا
افکند سنگ درین کارگه شیشه گران
چون کند پیر جهان دیده تمنای بقا
بار رفتن چو ببستند ازو خوردتران
Toggle stanza 7شربت تلخ رسد آخر ازین جام تو را
شربت تلخ رسد آخر ازین جام تو را
کام ناخوش کند این جرعه به ناکام تو را
دام تلبیس بود هر چه درین صیدگه است
جز فنا وا نرهاند کس ازین دام تو را
خاک شو خاک ز آغاز که دوران سپهر
خاک سازد به ته پای سرانجام تو را
رقم نام خود از تخته هستی بتراش
کآخر از لوح بقا محو شود نام تو را
به فراموشی خود نام برآور زان پیش
که فراموش کند گردش ایام تو را
می کنی آرزوی پختگی از هر خامی
چند دل رنجه شود زین طمع خام تو را
جاه دنیی مطلب دولت فانی بگذار
جاه دین بس بود و دولت اسلام تو را
Sources
Persian text source: Ganjoor

