غزل شمارهٔ 553
Poet: Jami
Toggle stanza 1زهی اشک من و لعل تو یکرنگ
زهی اشک من و لعل تو یکرنگ
ز تو اندوه من با کوه همسنگ
مرا درج گهر این بس که دارم
ز پیکان های تو بر سینه تنگ
ز تیغت چهره مقصود پیداست
مباد از خون بی دردان بر آن رنگ
حذر زان چشم و مژگان تا کی ای دل
دلیران چون گریزند از صف جنگ
قدم خم شد چو چنگ و دارم امید
که آرم تاری از زلف تو در چنگ
رقیب از کشتن من ننگ دارد
به یک تیغم خلاصی ده ازین ننگ
به آن قامت خوش است آهنگ جامی
بنامیزد زهی مرغ خوش آهنگ
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش. و گر جمع شوند، از پریشانی اندیشه کن.
برو با دوستان آسوده بنشین
SaadiGolestanباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 22
اَجَلّ کائنات از روی ظاهر آدمیست، و اَذلّ موجودات سگ. و به اتّفاقِ خردمندان، سگِ حقشناس بِه از آدمی ناسپاس.
سگی را لقمهای هرگز فراموش
SaadiGolestanباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 86
Sources
Persian text source: Ganjoor

