بخش 4 - حکایت آن غلام نخوتکیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگسالی بیباک بود و لاابالی
Toggle stanza 1در دیار مصر قحطی خاست سخت
11
در دیار مصر قحطی خاست سخت
کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت
22
چون به سوی نان رهی نشناختند
رخت هستی را در آب انداختند
33
بود جانی قیمت هر تای نان
نان همیگفتند و میدادند جان
44
بِخْرَدی زیباغلامی را بدید
کاو به فخر و ناز دامن میکشید
55
طلعتی چون قرصِ خور آراسته
نی ز کمخواری مهآسا کاسته
66
تازهروی و خندهناک و شادکام
هر طرف چون شاخ خرّم در خرام
77
بخردش گفت «ای غلام از فخر و ناز
چند باشی سرکش و گردنفراز؟
88
از غم نان عالمی خوار و دژم
تو چرایی اینچنین فارغ ز غم؟»
99
گفت «بر سر خواجهای دارم کریم
هستم از انعام او غرق نعیم
1010
خوان پر از نان، خانهاش پر گندم است
نام قحط از خان و مان او گم است
1111
چون نباشم خرم و شاد اینچنین؟!
وز گزند قحط آزاد اینچنین؟!»
Sources
Persian text source: Ganjoor

