بخش 122 - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی
Toggle stanza 1حسن آن سبط نبی سر ولی
11
حسن آن سبط نبی سر ولی
طلعتش مطلع انوار جلی
22
رفت در خانه آن تازه جوان
در ره اهل دل از گرم روان
33
دید بر خلق خدا در بسته
وز همه خلق جدا بنشسته
44
گفت کام تو ز یکتایی چیست
مونس جانت به تنهایی کیست
55
گفت آن کس که مقیم دلم اوست
تخم دل کشته در آب و گلم اوست
66
من و اوییم درین تنهایی
نیست کس را به میان گنجایی
77
باز گفتا که درین کاشانه
مر تو را چیست متاع خانه
88
گفت چیزی که درین خانه مراست
ترسکاری دل از قهر خداست
99
گرد این خانه چو در می نگرم
غیر ازین نیست متاع دگرم
1010
باز گفتا که دهد دور و دراز
مجلس خوش حسن بصری ساز
1111
وعظ او پرده غفلت بدرد
کاهلی را ز جبلت ببرد
1212
چون سوی مجلس او می نروی
تا ازو نکته حکمت شنوی
1313
گفت ناید بجز از بی خبران
حق پرستی به حدیث دگران
1414
ای بد آن بنده که در راه خدای
پند ناصح دهدش قوت پای
1515
من به بیداری خود در کارم
گو مکن مرغ سحر بیدارم
Sources
Persian text source: Ganjoor

