بخش 112 - عقد سی و پنجم در دولتخواهی سلاطین که عدل ایشان سرمایه آبادانی است و ظلم ایشان پیرایه ویرانی
Toggle stanza 1ای بلند از قدمت پایه تخت
ای بلند از قدمت پایه تخت
تاج را گوهر تو مایه بخت
کرده از صبح ازل همرهیت
سایه وش دولت ظل اللهیت
منصب خسرویت داده خدای
کاوری قاعده عدل بجای
عرش را قائمه این قاعده است
شرع را فایده زین مائده است
شه که از عدل نه فرخنده پی است
خسروی واسطه خسر وی است
نامه جاه فنا انجام است
آنچه جاوید بماند نام است
جم ازین بزم شد و جام نماند
وز جم و جام بجز نام نماند
بد که بشکست ز مردن گهرش
نام بد هست شکست دگرش
نیک اگرچه ز فنا گشته گم است
نام نیکوش بقای دوم است
رشته عمر سراسر پیچ است
با درازی چو شد آخر هیچ است
زیر این دایره دیر مدار
مدت نوع شد افزون ز هزار
لیکن امروز هزاران سال است
که جدا مانده ازان اقبال است
گنج شاهی که خدا داد تو را
قیمت ملک بقا داد تو را
عدل یک ساعته ات را به قیاس
شصت ساله عمل خیر شناس
خود ده انصاف که این پایه که راست
بهر سود ابد این مایه که راست
گر بدین مایه زیانکار شوی
وای آن روز که هشیار شوی
روی در صحبت دینداران دار
که خراب است ز بی دینان کار
سفلگانی که سرافراخته اند
بهر دنیای تو دین باخته اند
جاهلانند همه جاه طلب
خویشتن را علما کرده لقب
چشمه هایند درین تیره مغاک
گشته از جیفه دنیا ناپاک
جستن پاکی ازین قوم خطاست
ز آب ناپاک طهارت نه رواست
بیخ ظلم از دل خود پاک بکن
شاخ ظالم به سیاست بشکن
بلکه آن بیخ چو برکنده شود
شاخ ناچار سرافکنده شود
تیشه بر بیخ چو رانی گستاخ
تازه بر جای کجا ماند شاخ
حیف باشد که در آن روز گران
از تو پرسند گناه دگران
تیغ بر کس مکش از کینه وری
به که باشد دلت از کینه بری
خشم و کین چشم خرد را رمد است
نارمنده ز رمد بی خرد است
چون کشد آتش خشم تو علم
آب عفوش بزن از بحر کرم
تا نسوزی گهی از دشمن خویش
مشو آتش فکن خرمن خویش
خشم کز غیرت دین شعله کش است
روشنی جستن ازان شعله خوش است
گرچه در چشم خسان شعله نماست
بر لب خضروشان آب بقاست
مکن اندر کشش خلق شتاب
که تأنیست درین کار صواب
هر که شد سر به زمین افکنده
نشود جز به قیامت زنده
وان که زنده ست خود از خوی درشت
هر گهش خواهی بتوانی کشت
گوی با داد طلب نرم نه تیز
عاجزان را نبود تاب ستیز
نرم باران به زراعت دهد آب
چون رسد سیل شود کشت خراب
گر ستمدیده ای از کشور تو
دادخواهان برسد بر در تو
با تو مظلومی خود عرض کند
بر تو فریادرسی فرض کند
بین که آن ظلم ز ظالم به مثل
گر رود با تو چه آری به عمل
سختی روز جزا آسان کن
از برای دگران هم آن کن
با اسیران به محنت شده بند
آنچه با خود نپسندی مپسند
گوش بر قصه محتاجان دار
کار حاجت طلبان زود گزار
تا بود حاجت حاجتمندان
نیست خوش طاعت دیگر چندان
همچو طاووس خودآرای مباش
در خودآرایی خودرای مباش
افسر فرق تو بس عز سجود
زیور دست تو زر بخشی و جود
بر میانت کمر طاعت بس
بند کم شو به کمربندی کس
کله از عدل و قبا پوش ز داد
بر تو این نکته فراموش مباد
زانکه آبادی ملک از عدل است
وز غم آزادی ملک از عدل است
تا رعیت ز ملک شد نشد
ملک از سعی وی آباد نشد
Sources
Persian text source: Ganjoor

