بخش 39 - حکایت عاشقی که دفع گمان اغیار را وصف معشوق خود در لباس آفتاب و ماه و غیر آن کردی
Toggle stanza 1عاشقی در گوشه ای بنشسته بود
11
عاشقی در گوشه ای بنشسته بود
گفت و گو با خویش در پیوسته بود
22
هر دم از نو داستانی ساختی
ناشنیده قصه ای پرداختی
33
گه ز مه گفتی گهی از آفتاب
گاهی از برگ گل سنبل نقاب
44
گه ز قد سرو کردی نکته راست
گاه ازان خس کش ز خاک پای خاست
55
غافلی از دور آن را می شنید
خاطرش زان هرزه گویی می رمید
66
گفت با وی کای به عشقت رفته نام
عاشق از معشوق خود راند کلام
77
عاشق و نام کسان گفتن که چه
گوهر وصف خسان سفتن که چه
88
گفت کای دور از نشان عاشقان
فهم نتوانی زبان عاشقان
99
ز آفتاب و مه غرض یار من است
سر این بر نکته دانان روشن است
1010
گل که گفتم لطف رویش خواستم
ذکر سنبل رفت و مویش خواستم
1111
سرو چه بود قامت رعنای او
من خسم رسته ز خاک پای او
1212
گر تو واقف از زبان من شوی
جز حدیث عشقش از من نشنوی
Sources
Persian text source: Ganjoor

