بخش 59 - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود
Toggle stanza 1فربهی از خوان سخن پروری
11
فربهی از خوان سخن پروری
شاعریش کرده لقب لاغری
22
گفت به نظم خوش و شعر فصیح
بهر یکی خواجه فربه مدیح
33
خواجه مسکین چو مدیحش شنید
بوی توقع به مشامش رسید
44
کرد ازان نامه پر رنگ و ریو
خاطر او رم چو ز لاحول دیو
55
خاست ازان انجمن پر گزند
کرد توجه سوی قصر بند
66
چون نفس از فربهیش گشت تنگ
در رهش افتاد زمانی درنگ
77
گفت بدو لاغری مدح سنج
فربهیت می دهد ای خواجه رنج
88
خواجه ازان نکته چو گل بر شکفت
با دل صد پاره بخندید و گفت
99
رنج همه گرچه ز تن پروریست
رنج من اکنون همه از لاغریست
1010
لاغری از فربهیم دست برد
در کف صد محنت و رنجم سپرد
1111
جان تو جامی به درون لاغر است
حرص تو از جان تو فربه تر است
1212
عمر گرانمایه به سر می بری
غافل ازین فربهی و لاغری
Sources
Persian text source: Ganjoor

