بخش 1 - آغاز
Poet: Jami
Metre: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
Poetic form: Masnavi
Reciter: فاطمه زندی
Toggle stanza 1الهی کمال الهی توراست
11
الهی کمال الهی توراست
جمال جهان پادشاهی توراست
22
جمال تو از وسع بینش برون
کمال از حد آفرینش فزون
33
بلندی و پستی نخوانم تو را
مقید به اینها ندانم تو را
44
نه تنها بلندی و پستی تویی
که هستی ده هست و هستی تویی
55
تویی جمله و غیر تو هیچ نیست
درین نکته یک مو خم و پیچ نیست
66
چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس
تو را چون شناسم من ناشناس
77
وز آن رو که پیدا و پنهان تویی
به هر چه افتدم چشم دل آن تویی
88
جهان نیست جز ساده وش نامه ای
بر او صنع تو حرفکش خامه ای
99
خرد هست ازان نامه حرف نخست
که دیباچه نامه زان شد درست
1010
بود آخرین حرف ازان آدمی
بر او ختم شد منصب خاتمی
1111
ز آغاز این نامه تا ختم کار
گر آرد یکی نامجو در شمار
1212
همه دفتر فضل و انعام توست
مفصل شده نسخه نام توست
1313
نگویم که نامت هزار و یکیست
که با آن هزاران هزار اندکیست
1414
بهشت است منزلگه زیرکی
که کوشد در احصای صد کم یکی
1515
بجنبان بدین سبحه انگشت من
وزآن مهره گردان قوی پشت من
1616
بود در رهت سبحه خوانی سپهر
که گردد از مهره سان ماه و مهر
1717
به تسبیح خوانی تو می خوانیش
از آنست این مهره گردانیش
1818
طبایع که با یکدگر جنگی اند
ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند
1919
ز توست آب با آتش آمیخته
ز تو خاک در باد آویخته
2020
شد از صلح ایشان درین کهنه دیر
بسی خیر ظاهر که الصح خیر
2121
ازان صلح کانها پر از گوهر است
زمین پر درختان بار آور است
2222
وز آنست در جانور زندگی
پس از زندگی وصف پایندگی
2323
وز آنست در آدمی دین و داد
ز دانش به هر کار بند و گشاد
2424
تویی کز تو کس را نباشد گزیر
در افتادگی ها تویی دستگیر
2525
ندارم ز کس دستگیری هوس
ز دست تو می آید این کار و بس
2626
ز تو گر فزایش و گر کاهش است
نه چون فیض خورشید بی خواهش است
2727
بدانی و خواهی و آنگه کنی
به قانون حکمت به آن ره کنی
2828
عبث را درین کارگه راه نیست
ولی هر سر از هر سر آگاه نیست
2929
به ما اختیاری که دادی به کار
ندادی در آن اختیار اختیار
3030
چو سر رشته کار در دست توست
کننده به هر کار پابست توست
3131
سزد گر ز حیرت برآریم دم
چو مختار باشیم و مجبور هم
3232
فلک با همه صیت و طاق و طرنب
نجنبد ز جا تا نگویی بجنب
3333
اگر بی تو موری بجنبد ز جای
در آن جنبش او هم بود یک خدای
3434
ز شرکت زند در جهان خواجه دم
وگر خود شریک است در یک درم
3535
بدین عوی آن کو کشد سر ز راه
دو شاخش نهد شحنه لااله
3636
نشسته ست در طبع هر زیرکی
که دارد دو گیتی مؤثر یکی
3737
یکی جوی جامی دو جویی مکن
به میدان وحدت دو گویی مکن
3838
یکی اصل جمعیت و زندگیست
دویی تخم مرگ و پراکندگیست

