بخش 11 - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت
Toggle stanza 1مردم دیده روشن خردان
11
مردم دیده روشن خردان
بحر دانش همه بین همه دان
22
بس که در مدرسه ها رنج علوم
برد شد حاصل وی گنج علوم
33
لیک ازان گنج بجز رنج ندید
بویی از سر حقیقت نشنید
44
روی همت به صفاکیشان کرد
کسب علم از کتب ایشان کرد
55
گرچه عمری به سر آن راه سپرد
ره ازان نیز به مقصود نبرد
66
در ره عشق نشد صاحبدل
گوهر دل نشد او را حاصل
77
ناگهان نیر اقبال بتافت
ره سوی احمد غزالی یافت
88
رشته عهد به غزالی بست
سر این رشته اش افتاد به دست
99
بود در صحبت وی روزی بیست
پس همه عمر به بهروزی زیست
1010
یافت بینا بصری از رویش
برد روشندلی از پهلویش
1111
از قفس طایر روحش پر زد
وز بصر نور دلش سر بر زد
1212
ما رأی شیئا الا و رأی
فیه نور الله فی ظل سوی
1313
از خدا کون و مکان را پر یافت
وز یکی هر دو جهان را پر یافت
1414
دید یک واجب ممکن برقع
نور او طالع و ممکن مطلع
1515
ظلمت خویش در آن نور بیافت
بلکه خود را همگی نور شناخت
Sources
Persian text source: Ganjoor

