بخش 62 - حکایت آن بنده گنهکار که چون دولت عفوش دست داد بر آن نیستاد و پای در میدان طلب رضا نهاد
Toggle stanza 1با ادب بنده ای از به طلبی
11
با ادب بنده ای از به طلبی
گام زن شد به ره بی ادبی
22
بس ادب ورز که از لغزش پای
مرکز بی ادبی سازد جای
33
خواجه را ساخت چو آتش غضبش
سوختن خواست به داغ ادبش
44
رفت و با اشک ندامت ریزی
کرد آغاز شفیع انگیزی
55
مقبلی زد قدم همراهی
با وی از بهر شفاعت خواهی
66
خواجه بخشید گناهش به شفیع
بخشش از اهل کرم نیست بدیع
77
بنده آن مژده بخشش چو شنود
چشمه خون ز دل و دیده گشود
88
چهره از خون جگر گلگون کرد
دامن از سیل مژه پرخون کرد
99
با وی آن مرد شفاعت پیشه
گفت کای غافل بی اندیشه
1010
از پس عفو گنه گریه ز چیست
کس بدینسان که تو گریی نگریست
1111
خواجه گفت از مژه زان خون پالاست
کز پی عفو طلبگار رضاست
1212
عفوش از قول زبان حاصل شد
به رضاجویی دل مایل شد
1313
عفو من خاص برای دل توست
غرض از عفو رضای دل توست
1414
چون بود دل ز کسی ناخشنود
به زبان عفو کیش دارد سود
1515
هر چه او کرد به صورت بحل است
لیک خشنودی دل کار دل است
Sources
Persian text source: Ganjoor

