بخش 59 - حکایت آن شیخ صفی ابوتراب نسفی که در اثنای جهاد بین الصفین بالین استراحت نهاد
Toggle stanza 1بوتراب آن گهر بحر شرف
11
بوتراب آن گهر بحر شرف
کابرو یافت ازو خاک نسف
22
با خود آن دم که جهادیش نماند
مرکب جهد سوی اعدا راند
33
چو شد از هر دو طرف صف ها راست
بانگ جنگ آوری از صفها خاست
44
آمد از بارگی خویش به زیر
با دلی همچو دل شیر دلیر
55
زیر پهلو ز ردا فرش انداخت
تیغ همخوابه سپر بالین ساخت
66
شد میان دو صف آنگونه به خواب
که شنیدند نخیرش اصحاب
77
مدت خواب چو گشتش سپری
از سپر جست سرش دورتری
88
پشتی لشکر بیداران شد
رخنه بند صف همکاران شد
99
سایلی گفت که در روز نبرد
که ز هیبت بدرد زهره مرد
1010
دارم از خواب تو بسیار شگفت
شیخ خندان شد ازان نکته و گفت
1111
گر بود ایمنیت روز مصاف
کم ز شب های عروسی و زفاف
1212
از قدمگاه توکل دوری
قایمی بر قدم مغروری
1313
مرد را کش نه به دل زنگ شکیست
بستر خواب و صف جنگ یکیست
1414
کار اگر مشکل اگر آسان است
همه با فضل ازل یکسان است
1515
چون تو را عقد یقین آمد سست
هر چه آید به تو از سستی توست
Sources
Persian text source: Ganjoor

