غزل شمارهٔ 359
Toggle stanza 1خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
11
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
22
گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم
33
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
44
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بیطاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم
55
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخمکَش و دیدهٔ گریان بروم
66
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم
77
به هواداری او ذَرِّهصفت، رقصکنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
88
تازیان را غمِ احوالِ گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
99
ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم

