غزل شمارهٔ 419
Poet: Hafez
Toggle stanza 1وصال او ز عمر جاودان به
11
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
22
به شمشیرم زد و با کَس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
33
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از مُلکِ جهان به
44
خدا را از طبیبِ من بپرسید
که آخِر کِی شود این ناتوان به؟
55
گُلی کان پایمالِ سروِ ما گشت
بود خاکش ز خونِ ارغوان به
66
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زَنَخ زان بوستان به
77
دلا! دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
88
جوانا! سَر متاب از پندِ پیران
که رای پیر از بختِ جوان به
99
شبی میگفت چشمِ کَس ندیدهست
ز مرواریدِ گوشم در جهان به
1010
اگر چه زندهرود آب حیات است
ولی شیرازِ ما از اصفهان به
1111
سخن اندر دهانِ دوست شَکَّر
ولیکِن گفتهٔ حافظ از آن به
Zameen

